تبليغاتX
نجوای دل


نجوای دل








 

بنام خدا

 

 یه دست نوشت کوتاه...

 

عصبانی بود خیلی عصبانی ، در حالی

 

که راه خروج را نشان می داد

 

چشمانش رابست و با عصبانیت

 

گفت : برو بیرون دیگه نمی خوام

 

ببینمت ، برو بیرون!!!!!!

 

و با چشمانی بسته از

 

جلوی در کنار رفت...

 

راهم را گرفتم و از در بیرون رفتم .

 

وقتی صدای بسته شدن در را شنید و

 

از رفتنم مطمئن شد چشمانش

 

را باز کرد اما متوجه شد که جایی را

 

نمی بیند هر چه تلاش کرد هیچ ندید

 

زیرا نور چشمانش رفته بود...

 

مواظب نور دیدگانتون باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 1:32  توسط عاطفه  | 


به نام خدای خوب و مهربون

 

سلام سلام سلام

خوبین؟؟؟ خوشین ؟؟؟ سلامتین؟؟؟

آخ که چقدر دلم تنگ شده بود برای یه آب و جاروی

 درست و حسابی

خوشحالم که بازم اومدم و دارم می نویسم

امروز اینجا یه خبراییه!!!!!!!!!............

اگه تونستین حدس بزنین...

امروز تولدمه دیگه

خوب پس

تولد تولد تولدم مبارک مبارک مبارک تولدم مبارک

 

 

یک سال دیگه از عمرم سپری شد و یه بهار دیگه به

 بهار های زندگیم اضافه

 شد...

بفرمایین اینم کیک دهنتون رو شیرین کنید...

نوش جوووووووون

سال نو هم نزدیکه پس پیشاپیش فرا رسیدن سال نو رو هم به همتون

تبریک می گم و امیدوارم سال جدید برای همتون پر از شادی و برکت باشه

 

سال نو مبارک

 

یه تشکر حسابی هم باید بکنم از کسایی که این مدت تنهام نذاشتن و

باعث دلگرمیم شدن ممنونم از پیام های تک تکتون

دلم نمی خوا جشنم بوی غم بگیره هرچند که دلم واقعاً گرفته و اصلاً حال و

 هوای تولد و عید و این چیزا رو نداره

اما می دونم رسم زندگی همینه و باید باهاش ساخت

خوب بگذریم از این حرفا

ببینم نمی خواین بهم هدیه بدین؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

شوخی کردم

وجود خودتون برام بهترین هدیه ست

همتونو دوست دارم و ممنون که توی جشن کوچولوم شرکت کردین

من احتمالاً طبق معمول تا آخر تعطیلات آپ نمی کنم اما حتماً بهتون سر می زنم

بازم می گم سال نوتون مبارک

پای سفره های هفسین و لحظه ی تحویل سال نو منو هم از دعاتون

 فراموش نکنید

 

دست علی یارتون             خدا نگهدارتون

پشت و پناهتون باشه           خدای خوب و مهربون

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 ساعت 12:5  توسط عاطفه  |